داستان دهقان فداکار
بـــود دهــقــانـی به نام ریــزعــــلی
دور بــــود از کاهــلـــی و تــنــبــلی
چون غـــروب سرد پاییزی رسیـد
ریز علی هم دست از کارش کشیـد
داشت او فانوس لــرزانی به دست
تا دهـــد تاریکی شــب راشــکست
هــر شبانـه از کـنار کـــوه و دشت
از کــنــار راه آهـــن مـی گـــذشـت
نــاگــهان یک شب زکوه آمـد صدا
پیش رفـت آن رادمــرد جــان فــدا
دیــد سنگ از کــوه گردیــده جــدا
سنگهــا مــســـدود کرده ریـــلهــا
اوکــه مــی دانــســت می آید قطار
بــا خودش می آورد صدها سـوار
گفت با خود گر قطـ-ار آید کــنــون
می شود از روی ریــلــش واژگون
با خــودش گـفــتا خدایا زین خطـر
از چه ره، رانـنده را ســازم خـبــر
ریز علی زان ماجــرای هولــنــاک
شــد پــریشان و غـمیــن و بیمناک
ناگـهـان سـوت قطار آمــد بــگــوش
ریز علی میکرد سعی و جنب و جوش
یــادش آمـــد روزهــایــی را که او
بــــا مســافــرهــا نــمــوده گفتـگو
آن مسافــرهــای خــوب و مهربان
کــه بــرایش دست می دادند تکـان
هـر زمان درسینه قلبش می تپـیـد
جـستـجـوی چـاره بـود و می دوید
تــا دهــد جــان مسافــرهـا نـجـات
از بــلای سنـگهــای بـــی ثـبــات
ناگهان بر خاطرش فکری رسیــد
شــد دلــش لــبریز از شورو امید
با وجود ســوز و سرمــای شدیــد
او لــباس خــویش را از تن دریــد
داشت با خود او همیشه چوبدست
پس لباس خویش اطرافــش بـبست
نـفــت فانوسی که سوسو می نمود
ریخت بر روی لباسش هرچه بـود
ساخت او یک مشعلی در شام تار
با شجاعت می دوید سوی قطـــار
دید چون رانـنــده آتــش شعلــه ور
گـفـت پــیــش روی ما باشد خطـر
نــاگهــان او تــرمــز دستی کشــید
ایســتاد بعــد از تکـــانهـــای شدید
آمــدنــد بـیــرون مسافــرها هـمــه
بــا تلاش و با شـتـاب و واهــمـــه
ریز علی دیدند یک مشعل به دست
او برهــنه بـــود با یـک چوبــدست
راه رادیــدنــد کــه مســـدود بـود
ریــل آهـــن از نظــر مفقــود بـود
جملــه دانســتـنـد آن مــرد خــــدا
جانشــان داده نجــات از آن بــلا
آن مسافرها همه بـاخــوش دلــی
می شدند ممنون ز کار ریز علی
ریز علی هرگز فراموشش نشد
غم دگر آنشب هم آغوشش نشد
پــلکهـــای او ز شــادی باز بـود
خواب در چشمش دگر یک رازبود
ریـــز علـــی خواجـــوی آن جان فــــدا
تا سحــــر می کــــرد او شکر خدا